محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
971
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به دو گفتم : « اى ابو على ، هر نام كه خواهى معين كن . » گفت : « نام تو عبد الاله باشد . » گفتم : « بسيار خوب » و چنان بود كه هر وقت بر او مىگذشتم به من مىگفت « عبد الاله » و من جواب او را مىدادم و با وى سخن مىكردم و به روز بدر بر او گذشتم كه با پسرش على بن اميه ايستاده بود و دست او را گرفته بود ، و من چند زره همراه داشتم كه غنيمت گرفته بودم و چون اميه مرا بديد گفت : « اى عبد عمرو » و جوابش ندادم گفت : « اى عبد الاله » گفتم : « بله » گفت : « مىتوانى مرا اسير گيرى كه از اين زره ها بهترم . » گفتم : « بيا » و زره ها را بينداختم و دست او و پسرش را گرفتم و او مىگفت : « چنين روزى نديدهام مگر حاجت به ملايمت نداريد » و آنها را راه انداختم . گويد : « در آن اثنا كه مىرفتيم اميه به من گفت : اى عبد الاله آن مرد كه پر شتر مرغ به سينه دارد كيست ؟ » گفتم : « اين حمزه بن عبد المطلب است . » گفت : « همين است كه با ما چنان كرد . » عبد الرحمن گويد : در اين هنگام بلال اميه را بديد و او در مكه بلال را شكنجه مىداد كه از اسلام بگردد و او را از پشت روى ريگهاى داغ مىانداخت و مىگفت تا سنگى بزرگ روى سينه اش بگذارند ، و مىگفت : « همينطور ميمانى تا از دين محمد بگردى » اما بلال در آن حال احد ! احد ! مىگفت ، و چون اميه را بديد گفت : « اميه سر كفر است و نبايد نجات يابد . » گفتم : « بلال ، اسير مرا ؟ » بلال گفت : « نبايد نجات يابد »